تو آشنایی و نا آشنا تویی
تو در وجودم و از من جدا تویی
بر سرنوشت غیر تو سر خم نمی کنم
من تابعم به جبر ، اگر که قضا تویی
قد قامت نماز به بالای قد توست
آنک که استعاره ی من از دعا تویی
وقتی که بی وسیله و بی علت آمدی
بی شک "خود آی" هستی و شاید خدا تویی
کفر است شعر هایم اگر ، کافری خوشا!
شاعر تویی و خالق این واژه ها تویی
+ نوشته شده در یکشنبه 19 دی1389ساعت 23:19  توسط دختر هفت آسمون
|
بیهوده مرنج از من
راز دل نگفتم اگر با تو
تو آن نبودی
که آن تو باشم!
+ نوشته شده در جمعه 18 تیر1389ساعت 0:22  توسط دختر هفت آسمون
|
هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد،
تو او را خراب کردی،
خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم،
تو دلم را شکستی،
عشق هر کسی را که به دل گرفتم،
تو قرار از من گرفتی،
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،
در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی،
برای دلم امنیتی به وجود آورم،
تو یکباره همه را برهم زدی،
و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی،
تا هیچ آرزویی در دل نپرورم
هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم...
تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم
و به جز تو آرزویی نداشته باشم،
و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم،
و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم...
خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

+ نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 20:24  توسط دختر هفت آسمون
|
گلی گم کرده ام
می جویم او را
به هر گل می رسم
می بویم اورا...
هرگز فراموش نمی کنم تا آخرین نفسی که کشیدی کنارت بودم و نتونستم کاری برات بکنم!
هرگز چهره ی معصوم و لبخند شیرین آخرین لحظت رو رو فراموش نمی کنم!
هرگز فراموش نمی کنم چقدر راحت ما و این دنیا رو ترک کردی!
هرگز فراموش نمی کنم چه روزی رفتی، روز تاسوعای حسین (ع)!
امیدوارم منو ببخشی!
روحت شاد مادر بزرگ عزیزم!
+ نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 21:8  توسط دختر هفت آسمون
|
سکوت ما به هم پیوست و ما «ما» شدیم.
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید.
آفتاب از چهره ی ما ترسید.
دریافتیم و خنده زدیم.
نهفتیم و سوختیم.
هرچه بهم تر، تنها تر.
از ستیغ جدا شدیم:
من به خاک آمدم و بنده شدم،
تو بالا رفتی و خدا شدی.

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 21:35  توسط دختر هفت آسمون
|
برف كم كم آب مي شود!
شب ذره ذره آفتاب مي شود!
و
...دعاهاي هر كس به تدريج
در راه مستجاب مي شود!

غزل زندگيتان بلند و دلنواز باد...
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 0:27  توسط دختر هفت آسمون
|
حرف ها دارم
با تو اي كه مي خواني نهان از چشم
هر كجا هستي ، بگو با من.
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
روز خاموش است ، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا؟

غزل زندگيتان بلند و دلنواز باد...
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 13:52  توسط دختر هفت آسمون
|
شادي را علت باش نه شريك...
و
...غم را شريك باش نه دليل!

غزل زندگيتان بلند و دلنواز باد...
+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 0:15  توسط دختر هفت آسمون
|