تبليغاتX
كلبه ي تنهايي

كلبه ي تنهايي

ای عقل ، تو با وجود عشقش در دست چه اختیار داری

...

تو آشنایی و نا آشنا تویی

تو در وجودم و از من جدا تویی

بر سرنوشت غیر تو سر خم نمی کنم

من تابعم به جبر ، اگر که قضا تویی

قد قامت نماز به بالای قد توست

آنک که استعاره ی من از دعا تویی

وقتی که بی وسیله و بی علت آمدی

بی شک "خود آی" هستی و شاید خدا تویی

کفر است شعر هایم اگر ، کافری خوشا!

شاعر تویی و خالق این واژه ها تویی

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 دی1389ساعت 23:19  توسط دختر هفت آسمون  | 

غریبه...

بیهوده مرنج از من

راز دل نگفتم اگر با تو

تو آن نبودی

که آن تو باشم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 0:22  توسط دختر هفت آسمون  | 

یاد من می افتی هیچ وقت...؟؟؟

 

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، 

تو او را خراب کردی،

خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم،

 تو دلم را شکستی،

 عشق هر کسی را که به دل گرفتم،

 تو قرار از من گرفتی،

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،

 در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی،

 برای دلم امنیتی به وجود آورم،

 تو یکباره همه را برهم زدی،

و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی،

تا هیچ آرزویی در دل نپرورم

هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... 

 تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم

 و به جز تو آرزویی نداشته باشم،

و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم،

و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... 

خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 20:24  توسط دختر هفت آسمون  | 

خداحافظ برای همیشه...

گلی گم کرده ام

می جویم او را

به هر گل می رسم

می بویم اورا...

 

هرگز فراموش نمی کنم تا آخرین نفسی که کشیدی کنارت بودم و نتونستم کاری برات بکنم!

هرگز چهره ی معصوم و لبخند شیرین آخرین لحظت رو رو فراموش نمی کنم!

هرگز فراموش نمی کنم چقدر راحت ما و این دنیا رو ترک کردی!

هرگز فراموش نمی کنم چه روزی رفتی، روز تاسوعای حسین (ع)!

امیدوارم منو ببخشی!

 

 

روحت شاد مادر بزرگ عزیزم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 21:8  توسط دختر هفت آسمون  | 

!!My GoD

 

سکوت ما به هم پیوست و ما «ما» شدیم.

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید.

آفتاب از چهره ی ما ترسید.

دریافتیم و خنده زدیم.

نهفتیم و سوختیم.

هرچه بهم تر، تنها تر.

از ستیغ جدا شدیم:

من به خاک آمدم و بنده شدم،

تو بالا رفتی و خدا شدی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 21:35  توسط دختر هفت آسمون  | 

هستم ، اگر نیستم!

برف كم كم آب مي شود!

شب ذره ذره آفتاب مي شود!

و

...دعاهاي هر كس به تدريج

در راه مستجاب مي شود!

 

 

 

غزل زندگيتان بلند و دلنواز باد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 0:27  توسط دختر هفت آسمون  | 

حرف ها دارم...

حرف ها دارم

با تو اي كه مي خواني نهان از چشم

 

هر كجا هستي ، بگو با من.

روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.

آفتابي شو!

رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.

 

روز خاموش است ، آرام است.

از چه ديگر مي كني پروا؟

 

 

غزل زندگيتان بلند و دلنواز باد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 13:52  توسط دختر هفت آسمون  | 

حرف حساب!

شادي را علت باش نه شريك...

 

و

 

...غم را شريك باش نه دليل!

 

 

 

 

 

 

 

 

غزل زندگيتان بلند و دلنواز باد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 0:15  توسط دختر هفت آسمون  |