عید...

 

رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميده       وظيفه گر برسد معرفش گلست و نبيد

هر سال پاييز و زمستان كه از راه مي رسد، يادآور ريختن و رفتن است و بهار و تابستان كه نشانگر آمدن و ساختن، در رفتن فراق است و در آمدن وصال، و اين عشق است كه وصال را شيرين تر مي سازد.

بهار هنگامي وصال است و عاشقي، بايد به دنبال شادي ها گشت، تا آنها را يك به يك پيدا كنيم، چرا كه غم ها چه بخواهيم و چه نخواهيم خودشان به سراغ ما مي آيند و ما را پيدا مي كنند.

علي رغم اين كه بهار با شكوفه هاي سيب و انار و گيلاس و هواي دل انگيزش حس شادي بخشي را در ما زنده مي كند اما نبايد منتظر بود تا كسي يا كساني بيايند يا اتفاقي بيفتد و ما شاد شويم، اين انتظار واقع بينانه نيست. در بهار و در طليعه ي سال نو بايد جوري زندگي و برنامه ريزي كنيم كه در مسير شادي قرار بگيريم و آن قدر بگرديم تا شادي ها را پيده كنيم.

در بهار و در هنگامه، ميلاد دوباره زمين و آسمان، قانون طلايي زندگي به ما قدرت و توانايي مي بخشد و به ما مي گويد در عرصه زندگي و در ارتباطات به ديگران  هميشه از ايمان و اعتقاد قلبي و انديشه هاي مثبت و سازنده مدد بگيريم، به قول معروف هر كسي نان قلبش را مي خورد، پنجره هاي قلبمان را به روي بهار باز كنيم تا قلبمان بهاري شود.

 

يك نفس ياد خدا ، يك سبد خاطره آسوده و شاد ، يك بغل شبنم آرامش صبح ، يك هزار آينه از جنس دعا همه تقديم شما باد...

سال نو مبارك.

 

چهارشنبه سوری...

 

 

يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.

 چهارشنبه سوري، يک جشن بهاري است که پيش از رسيدن نوروز برگزار مي شود.

مردم در اين روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمی را برگزار می کنند که ريشه اش به قرن ها پيش باز می گردد.

  مراسم ويژه آن در شب چهارشنبه صورت می گيرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نيز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردي من از تو ) می خوانند.

 ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئينهای کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آنها و با اشکال ديگر در ميان باقی بازماندگان اقوام آريائی رواج دارد.

در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم.در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و يکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد."

"برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در اين پنج روز آتش روشن می کرديم تا روح نياکانمان را به خانه هايمان دعوت کنيم."

"بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد برای اينکه اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری."

سور "در زبان و ادبيات فارسي و برخي گويش هاي ايراني به معناي "جشن"،"مهماني"و "سرخ" آمده است .

 

يه چهار شنبه سوري توپ و بي خطر در كنار خانواده و كسايي كه دوسشون دارين رو براتون آرزو ميكنم...

شب خوشي داشته باشين.

 

 

17 اسفند...

 

 

               

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت        راهي بجز گريز برايم نمانده بود

 

تلخ بود دوري ، باور كن. اما ديگر تواني نيست ، مي روم ، تنها ، خسته تر از باور تو.

مهرباني كه نا مهرباني پيشه كردي ، مي روم ، بي كس ، غمين تر از آنچه در فكر پاك تو گنجد...

من از اين سر در گمي ها ، گريه هاي بي شانه هاي دلداري ، غصه ها و فرياد هاي بي پاسخ ، من از سختي تو ، سنگ شدن دل پر مهرت دگر توان نداشتم...

سوختم ، باور كن. اما گمان مبر رفتنم از براي به آخر رسيدن پيمان است ، نه ، من خلف وعده نمي كنم و انتظار من براي بازگشتنمان به بي پاياني حركت چوبكي است بر جريان و تلاطم امواج ديوانه ي يك رود.

مپندار كه مي روم چون دل تهي ز عشق توست ، نه...مي خواهم بياسايي از نگاهم ، بر تو نيست ، اما از دور مي آزاردت شايد. گشوده پنجره ، بستني است به انتظار ، خواهش ما نيز پاياني داشت و لاجرم اين پايان عشق ما.

محبوبم ! باور كرده بودم كه مي ماني ، دست هايت گرمي حيات را ز من نمي گيرد ، دست هايت از آن من است و بعد آن همه روز كه با تو بودم و آن ماه ها كه ديوانگي پيشه ام بود ، باور دار نه اندك است دو سال...آسان نبود رفتن !

با خود مي گفتم كه مي آيي ، كه بر مي گردم ، دوباره با هم بودن ها آرزويم بود و اين روز باورم شد كه رفتني بود بي بازگشت و دگر باورم شد رفتن تو مي بايست گوشه اي از خاطرات گردد و به پايان رسيدن من فرجامش.

من بي تو ماندم و غريب...

تو شايد با دگر خوشي ، نه غمي ، آرزويم خوشي توست كه فرح دل ناخوشم بودي و هستي ...

تو ، هرجا باشي و دل بسته به هركس ، دستانت گر به دستان من گره خورده و گر به ديگري ، نه خواهشي جز سعادتت دارم...

                                                                                خدانگهدارت.